وبلاگ دست دوم

نویسنده : مهران - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٩
 

امروز باید می رفتم جواب تشخیص هویتم رو از کلانتری 148 می گرفتم.ساعت 11 اونجا بودم که دیدم یک آقای جوونی داره میزنه تو سرش که زندگیمو بردند.ظاهرا وقتی از بانک میاد بیرون با موتور پولش رو میزنند.پرسیدم چقدر بوده گفت یک میلیون.تو دلم بهش خندیدم که ملت رو گذاشتی سر کار.
وقتی کارم تموم شد و داشتم می اومدم خونه حمید بهم زنگ زد.داشتم باهاش صحبت میکردم که من یک گوشی بهتر از این fashion PDR میخوام که  یک چیزی خورد تو صورتم و دستم خالی موند.با موتور گوشیمو دزدیدند.حالا خدا داشت بهم میخندید.
هر وقت ناشکری کنی یا هر وقت به کسی بخندی خدا حالت رو میگیره.شاید هم حقم بود.اون گوشیه اونقدر ناز بود که هر کی میدید چشمش دنبالش میموند.فقط برای این که میتونست رو دیوار بنویسه ILOVE YOU

اصلا هم عین خیالم نیست. به درک.اگه با اون سرعت زده بود به خودم من الان تو اون دنیا بودم که


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٤
 

بعد از تموم شدن کارمون تو دفتر فاطمی شنبه ساعت ۳ بعد از ظهر تو لابی هتل لاله جون کندم تا بتونم بگم نه.فعلا کیس کامپیوترم رو امانت بردند.فرمودند که کیس که کیس نیست یک لخته خونه .شاید برگرده .البته شاید.منظورم کامپیوترمه.
بعد از کارمون قرار شد با این نرم افزار خیلی خدا nuendo یک میکس موسیقی مشترک بزنیم.یک ترانه با انتخاب اون یک صدای زمینه با انتخاب من.من کمی ذوق بخرج دادم کنار صدای زمینم چندتا صدای کلاغ اول کار و چند تا صدای حیوون شوم وسط کار اضافه کردم.آخرشم جیغ پرستو.جوری که اگر چشمهات رو ببندی خواه نا خواه حس میکنی تنهائی .وسط جنگل.اما به ترانه که دل بدی یک جوری تو اون وسطای جنگل یک راه پیدا میکنی که بتونی از اونجا بودن لذت ببری.مهم هم همینه.یعنی تو موقعیتی که هستی لذت ببری نه این که از اون موقعیت فرار کنی.کار بیشتر شبیه یک زبان مشترک دونفره شده.از اون زبانها که همیشه تو هر رابطه دونفره ای ایجاد میشه.
یک دوره فشرده خیلی سخت رو گذروندم.سعی کردم که بی راه نرم. این دفعه خیلی محکم بودم.خودم نشکستم ولی کسی رو شکوندم.الان تموم دردم همینه. جوری که اون شب خیلی بد خوابیدم.کنار کار زیاد یک جنگ سخت هم با خودم داشتم. موقعیت های که کمتر تو زندگی برات پیش میاد. اما من بله رو جای دیگه گفتم.
خیلی دلم میخواست با اون دوست سابقم رابطه صمیمی گذشته رو داشتم می شستم کنارش و بی پرده باهاش مشورت میکردم که تو از تصمیمت راضی هستی؟حالا همین موقعیت رو به من پیشنهاد میدی.اونوقت هر چی میگفت عینا همون کار رو میکردم.
شاید فقط  مرور یک جمله سرزنش کننده باعث شد که از ساعت ۳ تا ۸ شب تو لابی  برای فرزان دلیل بیارم .بعضی وقتها خیلی خر غرور میشم.همچین رگش باد میکنه که دیگه نفسم بالا پائین نمیشه.پشیمون نیستم.این انتخابم با اون انتخاب قبلی که توش اذیت شدم خیلی متفاوته. یک سلکت دوطرفه که حتی یک پیشنهاد بزرگ هم نتونست کمرنگش کنه.

خوشحالم که خطم به خیر شدیم.


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱٦
 

این روزها علی رغم کار زیاد(کار زیاد یعنی چهارنوبت کار.دو شیفت تدریس برای آموزش و پرورش و دوساعت تدریس برای آموزشگاه خصوصی و کار بی وقت و زمان تو این دفتر)هنوزم انرژی دارم.تموم روز رو زیر سقفم.اما پائیز حال و هواش رو منتقل میکنه.
کامپیوترم رو آوردم اینجا.فرزانه روش کار میکنه.سرش که خلوت میشه شروع به شخم زدن هارد من میکنه.از بین فایلهای متنی رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود رو پیدا کرده.از بین موزیکها کاست زنانه های زیبا شیرازی رو.انگار که معتاد شده باشه که بخونه و بشنوه و سوال بپرسه
وقتی میاد تو اتاق ما و گوشه موکتی که من و مهدوی برای خودمون سعی کردیم پاک نگهش داریم نماز میخونه من رو یاد منشی های شکوه میاندازه که ظهرها می اومدند تو اتاق نقشه کشی نماز میخوندند.این روزها به اندازه همون روزهای سال 81 خوشحالم و رها اما به نقش علی نصیریان حسادت میکنم.عجیب عاشق شده.هرچند داستان داستان تلخیه اما اونهئی که یک بار عاشقی رو تا این حد تجربه کردند میدونند تو دل حاج یونس چه خبره.اما انگار همیشه یک پای عاشقی باید بلنگه.کاش طرفش هانیه نبود.دلم نمیخواست یک همچین نقشی بازی کنه.دیگه همین.نمیدونم دفعه بعد کی باز وقت میشه که بتونم آنلاین بشم.


 
 

Design By : Night Skin