وبلاگ دست دوم

نویسنده : مهران - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦
 

همه چیزهائی که توی دوتا پست قبلی خواسته بودم با ۲۴ ساعت تاخیر امروز اتفاق افتاد. مهم نیست چون امروز هم روز تعطیلم بود.واسه همین دوتا پست نوشتم. از آثار فیلم و آهنگشه که دارین میشنوین.

امروز من و وبلاگم جايمان را عوض کرديم. ما پس از سالها بحث و بررسي به اين نتيجه رسيديم که او در دنياي خودش از من در دنياي خودم به نسبت موفق تر است، و چون من او را خلق کرده ام اين اصلا عادلانه نيست که او زندگي بهتري داشته باشد، و ما جايمان را عوض کرديم. حالا او مرا مي نويسد و من فقط نوشته هايش را در دلم نگه مي دارم و براي هر کس و ناکسي که از راه برسد تعريف مي کنم، اصلا هم برايم مهم نيست که شنونده ام چه برداشتي از داستانهاي بي سر و تهِ دلِ من مي کند.

حالا ما هر دو خوشحالتريم. من دردهاي او را هر روز مي بلعم و او را براي روز بعد آماده مي کنم، خودم هم به لطف دردهاي او هر روز دوستان جديدي پيدا مي کنم که دنبال دردهاي جديد ديگري مي گردند. دنياي من يک دنياي مجازي و پر از سيمهاي سرد و موجهاي ماهواره ايست، و دنياي او يک دنياي حنده دارِ شلوغ و تو خالي است.
امشب وبلاگم مرا باز نکرد. ظاهرا من او را ياد دردهايش مي انداختم، و حوصله ام را نداشت. او تصميم گرفت دردهايش را براي يک آدم واقعي تعريف کند، و ديگر آنها را در دل من و در اختيار عموم نگذارد. امروز من و وبلاگم جايمان را عوض کرديم و من بسيار خوشحال بودم، ولي وبلاگم مرا بست. عجب روزگاري شده است...

اولین پست این وبلاگم برای سال ۸۱ بوده.چقدر تند گذشته


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦
 

خوب شد دیشب افشین امپراطور با تیم پرسپولیس ثابت کرد که میشه تو آخرین ثانیه های بازی فوتبال هم گل زد و برنده شد.وگرنه امشب ایتالیا حذف میشد.تو ۱۰ دقیقه تمام ناخنهام رو کندم تا گل بزنه

این پسرک حمید دیوانه است.یک مدل گوشی موبایل بهم معرفی کرد البته گوشی نیست از خانواده PDA(Personal Digital Assistant) هاست.اینترنت رو زیر و رو کردم تا تونستم ببینمش. وقتی دیدم فهمیدم که دوستام هم عین خودم دیوانه اند. عکس گوشی رو ببینین خودتون می فهمید. حالا عکسش مهم نیست قیمتش و این که من تو ایران چجوری باید از امکانات بی اندازه این گوشی استفاده کنم.اصلا با این پول میشه یک پالم تاپ یا نوت بوک خرید .

اما خوبیش اینه که میتونم تمام زندگیمو بریزم توش و باهاش هر کاری بکنم.کاش امکان وایرلس تو تمام تهران برقرار میشد.دوستم مهدی تو فرودگاه امام خمینی تعمیرکار بال و دم هواپیماست . هر وقت منو میبینه میگه تو محیط کارم وایرلس داریم توووووپ فقط کافیه گوشیتو در بیاری و ارتباط رو برقرار کنی.تو ایران هم تا جائی که میدونم فقط p990i میتونه کانکت بشه.البته پاکت پی سی ها هم میتونند.به نظرتون گوشیه یک میلیون و سیصد می ارزه؟


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٦
 

اون همه نقشه برای روز جمعه بهم خورد.(عین روز واضح بود برای همین گفتم آرزو)نه ابر شد و نه بارون اومد.از همه بدتر مامان هم پنجشنبه عصر خونه بود که هیچ حتی مهمون هم رسید.
اما فیلم دیدن پابرجاموند.سمانه(زن داداش کوچیکه)سر سینما رفتن با مرتضی (برادرکوچیکه)مشکل داره.دیشب بهم گفت اگه بلیت بگیری تو عمل انجام شده قرار بگیره میاد.
امروز که جمعه بود مرتضی(که از دختر هم دختر تره)و خانمها رو بردم سینما.جاتون خالی.نمیگم چه فیلمی که باز کسی نگه کوفتت بشه.اما همین قدر بگم که به فیلم قبلی نمی رسید.من نمیدونم هر وقت داری خوش میگذرونی این روزها کش نمیاند حتی جمعه ها که تا همین سال پیش کشسان ترین روزهای دنیا بود.امسال تا به خودت میای همه جا تاریکه و باید امانت رو ببری تحویل بدی.
تو وبلاگ سمیه دیدم که آگهی کاریابی زده.خوب مگه من چیم از اون کمتره؟منم آگهی تجاری میزنم.
از اونجائی که تو این مرحله از زندگی شدیدا به ماشین نیاز دارم درخواست می کنم اگر قصد فروش یک دستگاه اتومبیل در درجه اول دوو (ترجیحا سیلو (سفید یا مشکی))یا حتی ریسر و حتی تر ماتیز و در درجه دوم پراید دارید(مدل درجه اولی ها بالای 82 باشه و مدل پراید 85به بعدباشه)با شماره همراه سابقم ۰۹۱۲۵۲۱۹۰۸۸ تماس بگیرید.(شماره روی خط مستقیم خودم تو خونه دایورت شده جواب ندادم  خوشحال نباشین که پسرک مرده-پیامک هم نداره).
پووووف.یک چیزی
 تو جلسه روز چهارشنبه آقای مدیر کلی ازم تعریف کرد.اما اصلا دلچسبم نبود.صفتهائی که برام بکار برد همون صفتهای همیشگی بود که قبلا آدمهای دیگه بهم گفته بودند.من تو تابستون این همه سر کلاس نشستم این همه کتاب خوندم و رو خودم کار کردم که کلی زیر و رو کنم خودمو باز همون جملات سالهای قبل رو شنیدم.یعنی هیچ عوض نشدم؟یعنی هنوزم همون خر پشمالو هستم که ته دمم رو با رمان پاپیونی گره زدند؟


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٢
 

دلم میخواد که پنجشنبه عصر هوا ابری بشه.جوری که جمعه صبح که بیدار شدم بارون اومده باشه.مثل  همین امروز و دیروز مامان هم خونه نباشه که تنها باشم.اونوقت جمعه حدود ساعت ۱۱ از خواب بیدار که شدم صبحانه نخورم. بجاش برای خودم دمی گوجه فرنگی درست کنم با ترشی یا سیرترشی .جائی اطراف تلوزیون دراز  بکشم.یک پتو هم بندازم رو خودم.هیچی هم تنم نباشه بعد یک DVD  فیلم نوستالوژی دار با موزیک آروم  شبیه فیلم blue ببینم.که بعدش حسابی برم تو اعماق خودم و با خودم باشم.

تو این فاصله میدونم تلفن هزار بار زنگ میخوره که من بهش جواب نمیدم.زنگ خونه هم چند باری صداش در میاد که اونم جواب نمیدم.موبایل هم که فعلا منتظر ورود گوشی هستیم و ازش خبری نیست.ظرف غذا رو هم ساعت چهار خودم میشورم. چشمم کور.

پ.ن

۱-خدا خودت یکاری کن که من تا قبل از ازدواجم این دو هزار و خورده ای DVD  که هنوز نتونستم ببینمو ببینم.

۲-خودم میدونم وقت زیادی نیست اما خودت یک کاریش بکن.


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۱
 

امروز نرفتم سرکلاس.چون خسته دیروز بودم.روز شنبه تو اوج شلوغی کارهام به زن داداش کوچیکم زنگ زدم که واسه من دوتا بلیط رفت و برگشت قطار به زنجان بگیر.اون هم برای روز یکشنبه گرفته بود.خوشم میاد ازش.هرجا که کارت گیر کنه با یک تلفن کارت رو درست میکنه.به خاطر نوع کارش تو شرکت با همه سازمانها و شرکتها قرار داد دارند.اون هم از سهمیه شرکت نهایت استفاده رو میکنه.واسه خودش چه برو بیائی هم داره.دو هفته پیش یک نمایشگاه مواد غذائی داشتند.من و مرتضی روز جمعه رفتیم.یک ذره ای به همه دستور میداد. پیش خودم گفتم مرتضی جون اینجوری که بوش میاد یک ساله جیک نزدی و این روند رو تا آخر عمرت باید حفظ کنی .

تو زنجان کار اداری  داشتم.خیلی زود هم تموم شد.ساعت برگشت بلیطم برای ۷ شب بود. وقت خیلی بود. من سال ۷۴ تا ۷۶ اونجا سرباز وزارت کشور بودم. یک عالمه تو خیابونهاش خاطره داشتم. رفتم سمت استانداری که بیشتر از ۱۹ماه از عمرم رو اونجا گذرونده بودم. هر چیزی رو که میدیدم خاطره هام دونه دونه زنده میشد.انگار که عصاره جوونیمو گرفته باشند کرده باشند تو آمپول و الان داشتند به خونم تزریقش میکردند.(عین این سلولهای بنیادی)وقتی رسیدم جلوی استانداری و دیدم هنوز با همون نرده های کرم و قهوه ای با همون شکل سر جاشه انگار که باز ۱۹ ساله شده باشم.تموم خاطراتم با رضا میرشفیعی و محمد آزاد بخت برای بیرون کردن بچه های کر کثیف و آوردن چند تا سرباز خوب و با کلاس زنده شد.یاد اون آبان ماهی افتادم که محمد داشت ترخیص میشد.اونقدر صمیمی بودیم که محمد بعد از این گه چند روز از گرفتن کارتش گذشته بود نمیرفت خونه.اون آبان ماه خیلی تلخ بود.اسفند همون سال هم رضا رفت و من تنها مونده بودم با چند تا دیگه از بچه های شمال که خیلی هم صمیمی بودیم.اما اون دوتا دوستام چیز دیگه ای بودند.از اون سالها حداقل یازده سال گذشته ولی دیروز همشون برام زنده شدند.شبهای خیلی خیلی سرد زنجان و برفهائی که تا بالای زانوت رو می گرفتند.عصرهای تابستون و بیرون رفتنهامون.مه های خیلی شدید زمستون.وای که چه خاطراتی دارم از همشون.

این آهنگ از ترانه های جدید زیبا شیرازی بود که من چهاردقیقه اش رو زدم.طفلی خودش بشنوه میگه اینو من کی اینجوری خوندم؟چون من از بین آهنگ زدم وقتی اونجوری که خودم خواستم درستش کردم دیدم خود بخود موضع ترانه هم فرق کرد.


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٩
 

من در هفته روزهای شنبه و یکشنبه تعطیلم.به قول مامان یکشنبه ها روتعطیل کردم که به کلیسا برم. تا این هفته نتونسته بودم وقتی برای خورم بذارم. دیشب داشتم وبلاگ خاتون رومیخوندم که نوشته بود تمام وقتش رو برای زندگی مشترک و دخترش میذاره.وقتی نمیمونه برای خودش.از خودم پرسیدم که مهران چند ماه تو کار گم شدی؟

امروز از صبح تو ۳ تا بانک کار داشتم.باید از بانک تجارت یک چک داشتم نقد میکردم می بردم  حساب خودم که سیباست می ریختم.پنج شنبه هم یک خرید اینترنتی کرده بودم باید هزینش رو به سپهر صادرات میریختم.تا این کارها رو بکنم ظهر شد.آی من لجم میگیره که از یک بانک مثلا تجارت نمیتونی حساب خودت رو شارژ کنی .امروز مجبور شدم یک چک رمزدار بین بانکی بگیرم که کلی وقتمو گرفت. نمیدونم این سیستم رو راه باندازند مگه چه بلائی سرشون در میاد؟هااااااااااااااااااااااااااااااا؟معلومه .اونوقت دیگه کسی نمیره بانک صادرات.من نمیدونم این بانک چجوری تا الان طاقت آورده.مردشور سیستمش رو ببرند

بعد از ظهر اما خیلی خوب بود.این باد پائیزی می طلبید که پیاده باشیم.چند وقته که من یک عادت بد پیدا کردم. اونم اینه که خیلی زیاد معتاد چرم خریدن شدم. خدا این خیابون منوچهری و فردوسی رو خراب کنه که داره تموم دار و ندار منو ازم میگیره .همش تقصیر این نوین چرم مشهده که با یک خرید کارت تخفیف ۲۵درصدی بهت میده. جاتون خالی یک کیف دستی زنانه و یک کفش مردانه خریدم.حمید هم یک جفت کفش برای خودش گرفت.اما خانومش کم مونده بود زنگ بزنه به وانت بار.طفلی دلم برای حمید سوخت  بعدش هم با هم رفتیم سینما.وه چه فیلمیه این توفیق اجباری.اگر بخوام تخصصی ازش تعریف کنم میگم که محمد حسین لطیفی رضا عطاران رو گذاشته کنار دست محمد رضا گلزار تا ثابت کنه که از گلزار بهتر هم وجود داره.فکر میکنم شیره جون بازیگری عطاران رو فقط محمد حسین لطیفی تونسته بگیره.خوشم میاد ازش. وقتی صحبتهای جدی لطیفی رو شنیده بودم از خودم پرسیده بودم این آقا چجوری میتونه طنز کار کنه؟ واقعا کار بلده.

فیلم با اینکه طنز بود یک روح  لاو  قشنگ بهمون داد.بعد از سینما قرارمون این بود که شام رو بیرون باشیم.اما به همون دلیلی که حمید خواست بره ما هم خواستیم بریم.با این که میخواستم روزم رو برای خودم باشم اما نشد.با این حال تو جمع بهتر و بیشتر خوش گذشت.


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٧
 

۱-
او قهر کرده بود با زبان‌ها و مردمک‌ها
با من، با تو، با همه‌ی دست‌ها

وسط میدان ونک
در آغوش گرفتمش
گفتم
دوستت دارم
روبروی گشت ارشاد
گفتم
نگران هیچ چیز نباش

۲-
دل تو

حواسم نبود
هنگام چای ریختن
دستم سوخت

در تاکسی
سر کار
وقت خرید
تمام شب
حواسم
تنها به دستم بود

(شمس لنگرودی)


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٤
 

نااازی

عزیززززم

ببین با خودت چیکار کردی


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱۱
 

For those who've slept
For those who've kept
Themselves jacked up
How Jesus wept
Sunday
Sunday

For those in need
For those who speed
For those who try to slow their minds with weed
Sunday
Sunday

For those who wake
With a blind headache
Who must be still
Who will sit and wait
For sunday, to be monday

Yeah, it will be ok
Do nothing today
Give yourself a break
Let your imagination run away

For those with guilt
For those who wilt
Under pressure
No tears over spilt milk
Sunday
Sunday

Sunday
Sunday

Sunday
Sunday

Yeah, it will be ok
Do nothing today
Give yourself a break
Let your imagination runaway

Yeah, it will be ok
Do nothing today
Give yourself a break
Let your imagination runaway


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۸
 

امروز آخرین جلسه آموزشگاه بود.از فردا شب کمی بیشتر وقت دارم.وقتی کلاس تموم شد یکی از آقایون گفت استاد فیلم این دختره با افغانیها رو دیدی؟ منم که هیچی نمیدونستم گفتم نه.فقط تونستم چند ثانیه رو ببینم. طفلی چه التماسی میکرد. بعضی از آدمها از هر حیوونی حیوون تر اند.هنوزم سرم درد میکنه.اما شنیدم که یکیشون رو امروز صبح تو ورامین دار زدند. حداقل کمی آروم شدم.

در مورد قیصر امین پور هم که متاسفم. فکر میکنم تنها شبی که تلوزیون چند دقیقه ای وقت برای ایشون گذاشتند همین امشب بود.


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٦
 

حوصله ندارم.

یهو همه چیز میریزه بهم.مهم هم نیستا.خیلی کوچولو اند اما من دلم نمیخواد این چیز میزای کوچیک هم بهم ریخته باشه.چند وقته زدم به سیم آخر. میگم یا همه چیز یا هیچی.به قولی یا زنگی زنگی یا رومی رومی.

عصر رفتم سراغ خریدن گوشی موبایل.هر چی گوشی دیدم چنگی به دلم نزد.زنگ زدم حمید که حمید بسپار به دوستت داره میاد ایران همون مدل قبلی رو برام بیاره. اما حمید صداش اصلا در نمی اومد.طفلی تازه دیروز از بیمارستان مرخص شده بود.یکشنبه اون هفته گفت تو بیمارستان میلادم.وقتی پرسیدم چرا گفت برای همون زانوم رفتم اما دروغ گفته بود. عمل جراحی مردونه داشت.طفلی.نای حرف زدن نداشت. بیشتر از این ناراحت شدم که همین روزها میخواست عروسی بگیره. منم دیگه  روم نشد بهش سفارش بدم. چیکار کنم با همون گوشی قدیمی سونی اریکسون تیرکمون شاه می سازم. فردا عصر هم برم یک سر به بچه بزنم . هیچ از این دید و بازدیدهای اینجوری خوشم نمیاد.


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢
 

تنها چیزی که باعث میشه از مرد بودنم لذت ببرم اینه که میدونم تو زندگی میتونم بجنگم و کسی رو بدست بیارم. اینه که توانائی دارم کسی رو که بدست آوردم رو از تو راه ببرم نه از بی راه.
اینجوری کار کردن  و عرق ریختن دیگه حمالی نیست.
وقتی اینجوری فکر میکنم حتی انتخاب یک کفش مردونه که به نظر من بی خود ترین طراحی لباس مردونه رو داره دیگه کار سختی نیست.حتی دیگه از این که باید اونها رو بپوشم هم شرمنده نیستم.حتی یواشکی به خدا میگم ممنونم که منو اینجوری آفریدی.

پ.ن
ببخشین این کودک درون من جدیدا به جمع کساخیل پیوسته چرند میگه.


 
 

Design By : Night Skin