وبلاگ دست دوم

نویسنده : مهران - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۳
 
به گمانم بايد
براي آرامش مادرم
دعاي گريه و گيسوبران باران را به ياد آورم
دلم ميخواست بهتر از ايني كه هست سخن ميگفتم
وقتي كه دور از همگان
بخواهي خواب عزيزت را براي آيينه تعبير كني
معلوم است كه سكوت علامت آرامش نيست.
آسوده باش، حالم خوب است
فقط در حيرتم
كه از چه هواي رفتن به جاي دور
هي دل بي قرارم را پي آن پرده ميخواند
سیدعلی صالحی
 
 
نویسنده : مهران - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۳
 

از كنارش كه رد شدم ، گفتم همين جوري يه نگاهي بهش بندازم ...  ديدم بچست ! دختره !  همچي گيساشو زير اون رو سريه قايم كرده بود انگار ، هيچ كس نمي تونه ميون اون همه سوراخاي بزرگ ، ببيندش ! چشاشو انداخته بود پايين ...  داشت تو دنياش ، عروسكاشو بين دوستاش قسمت مي كرد ... انگاري كه فصل خاله بازي هنوزم ، پا به جاست ... ! دستاشو نمي شد توي اون همه كيسه هاي سياه ، ديد و گفت كه چند  تا انگشت داره اما ، ديدم كه پاي سياش ، يخ زده رو كاشي سرد خونه اي كه رو پله هاش نشسته بود ، كفش نداشت ...  آره مي دونم مي خواي بگي از اين چيزا زياده پسر !  اونايي كه بايد به فكر باشن نيستن ... زدن به كوچه چپا و يادشون رفته اصلا كه پا درِ  بعضي خونه ها هم شبا ، آدم مي خوابه جا شتر !! آخه نديدي كه !؟ نديدي چطور گربه هاي خيابون ، كنارش نشسته بودن انگار ،  از آسمون اومده پايين !  پاي حرفاشون نشستي تا حالا ؟ديدي كه گلايه هاشون ، قد دنياشونه؟ مي گفت كه بابام خرج ننم رو نميده ! كفشو بي خيال ! زمين سردم ، عالمي داره ... !   هه !  دلم نسوختا ! قلبم تو جاش  لرزيد ! همه دردام يادم رفت ... !


 
 

Design By : Night Skin