وبلاگ دست دوم

نویسنده : مهران - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۳
 

از انعکاس اندوه آسمان مگر
مژه‌ی مرطوب ترا ببوسم،
ورنه دیگر از آن ستاره‌ی سفرکرده نامی نیست.


ماه! ماه ناگزیر!
ماه! ترانه‌ی متواری!
من می‌دانم، می‌دانم اگر شب نبود
بعد از آن نم‌نم ملکوت
رنگین‌کمانی شگفت در بستر گونه‌های تو می‌رویید.


پس، دیده در پسِ آستین خویش، به سایه خواهم رفت،
بی‌صدا گریستن، دشمنِ مغموم را دلشاد نمی‌کند. 


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
 

آدمها میان بعد عین چرخ دنده دندونه هاشون تو هم گیر میکنه و بعد کم کم از هم دور میشن و بعد جدا میشن و میرن.مهم نیست که چه وقتی میان و کی میرن. مهم اینه وقتی دندونه ها تو هم گیر میکنه همدیگه رو نشکونند. حتی اگر تو هم فشرده شدیم با ملاطفت فشرده شیم.

فردا اولین روز کاری تحصیلی ٨٩-٩٠ منه. نمیدونم سرنوشت چندتا آدم با من گره خورده چندتاشون پیشرفت می کنند و از من چیز یاد میگیرن. ولی میدونم کار با موجود زنده سخته.

میدونم از فردا باز چندتا شاگردای قدیمی تر میان مثلا به من سر بزنند. میدونم نمیان به من سربزننا اونا یجورائی عادت کردن که اول مهر تو خونه نشینند تو مدرسه باشند. ولی خوب خوشم میاد می بینمشون. بهشون حق میدم. حال و هوای روزای اول مدرسه خیلی خاصه. خوشحالم که میتونم این خاصی رو هر سال حس کنم.این حس منو کوچیک میکنه. فکر میکنم هنوزم سنم تک رقمیه


 
 
نویسنده : مهران - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢
 

خوب راستش ترسم از دانشگاه نبود

من از اول مهر یا سوم و چهارم حتی پنجم مهر و روزای بعدش میترسم.

امشب قسمت آخر پرانتز باز رو شبکه ۵ پخش کرد و نسخش تموم شد.

پرانتز باز سال پیش همین موقع ها پیش نهادش شد اولش تو خیابون ابوریحان تو یک کوچه بن بست که دفتر آقای بابائیان بود کار میکردیم و بعد هر روز با بدترین وضع ممکن تو یک نا امنی کامل کار پیش رفت تا جائی که من طاقت نیاوردم و همه چیزو ول کردم رفتم. چندماه بعد گفتند سریالی که در دست ساخت بود دزدیده شد. از اون روز به بعد همه چیز خوب پیش رفت ولی نه توی اون دفتر توی خونه.جائی که کسی نتونه مزاحمت درست کنه که خرابت کنه.محیط سینما محیط سالمی نیست. امشب کلی دلم تنگ شد. کیومرث پور احمد  قلب مهربونی داره. خوشحالم که تونستم زیر دستش کار کنم.امشب هم این قسمت اخر بد حالمو گرفت. خوبه که چندتا عکس ازشون دارم


 
 

Design By : Night Skin