وبلاگ دست دوم

اصلا به شما ربط ندارد آقا !
اصلا به شما ربط ندارد خانم !
این شعر قرار است که عاصی باشد
بی قصه آدم و هبوط و گندم
بی وسوسه ! من ، خودم ، دلم خواسته است !
شیطان ِچه ؟! ... من ، خودم ، خود ِشیطانم !
آتش به من و ترانه هایم بزنید
من کافرم از دید شما ...می دانم !
آتش زده اید و رقص خاکستر را
بر شعله گر گرفته شاهد هستید
این رقص همان نماز ابراهیمی ست
وقتی که شما گربهء زاهد هستید !
من موش شدم ! ...قبول دارم !....اما
موشی که درون کشتی نوح نشست
بیچاره شما که فتنهء طوفان اید !
بیچاره کسی که پشتش از موج شکست !
امروز من از موج گذر خواهم کرد
من یونسم و ماهی ِمن ، شعر ِمن است ...
این «مَن مَن»«مَن،«مِن مِن»مَن خواهی نیست !
جزیی است از آن «من» که «تو» راهش را بست !
زرتشت ِقبیله ای حرامی شده ام
آتشکده ها کورهء آدمسوزی ست
گفتار من از نیکی انسانها بود
رفتار شما دُروج ِجنگ افروزی ست
پیراهن شعر را به خون آغشتید
یعقوب منم ، ولی نخواهم گریید
خون خواهی واژه ها به من واجب شد
پس کور شدن به من نخواهد چسبید !
این چاه شما به قصر راهی دارد
قصری که در آن رقص زلیخا برپاست
تعبیر من از خواب غزلها این است :
در قحطی عشق ، عاشقی پابرجاست !
عشق است که چشمه حیاتم شده است
من قاصد نورم و شما هم ظلمات
خضری که منم ردای خون خواهم داشت
مانند زبان سرخ عین القضات !
این شعله سرخ روی انگشتانم
پاداش ِشبانی ِهزاران خورشید
هر بره من هزار و یک خواهد شد
گوساله سامری نخواهد زایید !
من برهء معصوم غزلها بودم
اما به صلیب تان نخواهم خوابید
هر سیلی تان جواب ِخود را دارد
شاید که به این شکل شفایی یابید !!...
آن وقت عبای شعر می اندازم
بر سبزی ِبیشه زار تا آبی ِرود
از کوه به دره ، از زمین تا دریا
دنیا همه اهل بیت من خواهد بود !

نوشته شده در ۱۳۸٥/٦/۱۱ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط مهران نظرات () |


Design By : Night Skin