وبلاگ دست دوم

عصر جمعه حدود ساعت پنج‌. بعد از رد و بدل شدن چندتا پیامک(مردشور فرهنگستان لغت رو بزنند با این کلمه ساختنش) با آزیتا قرار بر این میشه که بیاد دفتر کار انیمیشن حدود میدان رسالت.تو این فاصله من با مهدوی صحبت میکنم که من غلط بکنم که دیگه تو این کارهای اینجوری هر شبه دستیار تو بشم.میگه مهران از این اوا بازی و دختر بازی در آوردن دست بردار مرد باید دست و پاش بوی گوه بده.خیلی جدی بهش میگم حالا یعنی تو مرد شدی؟جدی تر جواب میده که هنوز یک مرد کامل نشدم چون دهنم...
بگذریم هر دو قاطی کردیم.از رو خستگی و کار زیاد همش عین سگ به هم گیر میدیم.
ساعت شش  و سه دقیقه آزیتا اومد.کمی فضولی کرد و سوال پرسید و از هیچی سر در نیاورد.فقط گفت صدا چه ربطی به نور داره؟چرا اینجا اینقدر تاریکه!(دلیلش این بود که هیچکدوم از ما که اونجا بودیم فرصت روشن کردن چراغها رو نداشتیم).با آزیتا از دفتر میایم بیرون تو راه بهش میگم خوب شد اونجا تاریک بود.خیابون هم تاریکه اینجوری تو سر  و وضع افتضاح منو نمیبینی.اونم معتقده که مرد وقتی داره میره خونه وقتی در خونش رو باز کرد از شدت خستگی تو خونه بیهوش بشه.چون اگه بیهوش نشه یا فضولی میکنه یا گیر میده یا دعوا میکنه.خوب راست میگه.مردی که دست و پاش بوی گوه میده جایگاهش باید جائی شبیه توالت باشه نه توی اتاق.
پیشنهاد میدم که از میدون رسالت تا کوچه زرین قبائی که خونه مجردیشه پیاده بریم.برای این که تو این فاصله حرفهاشو بزنه(کسی که اونقدر خره که بعد از اون همه کار و خستگی میخواد با من حرف بزنه راهی برای به توافق رسیدن باهاش وجود داره؟)دلم نمیخواست براش وقت بذارم برم تو خونش.ازش کینه داشتم.
من وقتی خسته میشم صدام خش دار میشه.شاید گوشهای آزیتا از چشمهاش قوی تر بود.چون خوب تشخیص داد.یک جورائی نرم صحبت کرد.میدونستم که اگه جواب سربالا بهش بدم چی بهم جواب میده.لابلای صحبت کردنش باز اون من من کردنهای همیشگیش بود.
سر راه یک ظرف آش و یک ظرف حلیم گرفتم.این یعنی این که تو راه زیاد حرف نزن حوصله شنیدن ندارم.یعنی این که میریم خونه حرف میزنیم.
طفلی مهمان نوازی هم بلد نیست.دوتا قاشق میاره.یکیش مال من و یکیش مال خودش.من با دستمال کاغذی روی میز قاشق رو تمیز میکنم اون هم با بزرگنمائی.جوری که کاملا ببینه دارم چیکار میکنم.آش رو من میخورم حلیم رو اون.یک پیرهن مدل مردونه بهم میده میگه برو یک دوش بگیر لباسهاتم بانداز ماشین لباسشوئی خودش میشوره.بدون هیچ تعارفی قبول میکنم.خوشبختانه حمام مرتبه.پیرهن صورتی با سر آستینهای سفید که دگمه هاش سمت چپ و جا دگمه هاس سمت راسته.تو بستن دگمه ها کمی مشکل دارم اما خوبیش اینه که میدونم فقط برای چند دقیقه است.آزیتا خیلی خودمونی شده.بر عکس قاشق غذا خوریش سشوار خوبی داشت.تا موهامو خشک کردم لباسم رو اتو کرده بود.شاید تموم چرخشش بخاطر نگاهی بود که وقتی در رو بروش باز کردم بهش انداختم.شاید هم آرمیتا حسابی دعواش کرده بود.اما نشون داد اونجوری که از خودش نشون میده درون بدی نداره.لای حرفهاش هی میخواست یک جوری بهم بگه که مهران تو الان هم درد داری هم کمی میسوزی.جمله هاش رو که معنی اینجوری داشت هی تکرار میکرد.به حدی که خودم بهش گفتم که من الان هم درد دارم و هم دارم می سوزم.اونم به خاطر قدرت توکه تونستی نفوذت رو روی آرمیتا ثابت کنی.اما فکر میکنم پماد سوختگی برای آرمیتا هم لازم باشه.بهش برخورد اما خندید.شاید به من نخندید به کارم خندید وقتی جای سینه های لباس زنونه تنم رو می کشیدم جلو که درست بایسته.
تو فاصله ای که حرف میزدیم دور و بر اتاقش رو مرتب میکردم.cdها کتابها و حتی پیچ های بینهایت گوشی تلفنش رو.صندلی های اتاق رو تراز کردم.پادری که از جای خودش یکی دومتری جابجا شده بود رو هم همینجور.
دلم میخواد بهش نزدیک بشم.براش وقت بذارم.اونقدر قدرت دارم که بتونم وادارش کنم که قبول کنه تو کاری دخالت کرده که بهش مربوط نبوده.می تونم شرمندش کنم.اما اگر بخوام مردی باشم با شعارهای خودش باید در نهایت بهش بگم مرد اگه تموم بدنش بوی گند بده نباید روی زمین خم بشه و آب دهانشو که انداخته رو زمین با زبونش برداره.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط مهران نظرات () |


Design By : Night Skin