وبلاگ دست دوم

این روزها علی رغم کار زیاد(کار زیاد یعنی چهارنوبت کار.دو شیفت تدریس برای آموزش و پرورش و دوساعت تدریس برای آموزشگاه خصوصی و کار بی وقت و زمان تو این دفتر)هنوزم انرژی دارم.تموم روز رو زیر سقفم.اما پائیز حال و هواش رو منتقل میکنه.
کامپیوترم رو آوردم اینجا.فرزانه روش کار میکنه.سرش که خلوت میشه شروع به شخم زدن هارد من میکنه.از بین فایلهای متنی رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود رو پیدا کرده.از بین موزیکها کاست زنانه های زیبا شیرازی رو.انگار که معتاد شده باشه که بخونه و بشنوه و سوال بپرسه
وقتی میاد تو اتاق ما و گوشه موکتی که من و مهدوی برای خودمون سعی کردیم پاک نگهش داریم نماز میخونه من رو یاد منشی های شکوه میاندازه که ظهرها می اومدند تو اتاق نقشه کشی نماز میخوندند.این روزها به اندازه همون روزهای سال 81 خوشحالم و رها اما به نقش علی نصیریان حسادت میکنم.عجیب عاشق شده.هرچند داستان داستان تلخیه اما اونهئی که یک بار عاشقی رو تا این حد تجربه کردند میدونند تو دل حاج یونس چه خبره.اما انگار همیشه یک پای عاشقی باید بلنگه.کاش طرفش هانیه نبود.دلم نمیخواست یک همچین نقشی بازی کنه.دیگه همین.نمیدونم دفعه بعد کی باز وقت میشه که بتونم آنلاین بشم.

نوشته شده در ۱۳۸٦/٧/۱٦ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط مهران نظرات () |


Design By : Night Skin