تا نشند خاطره هام پاک...

امروز نرفتم سرکلاس.چون خسته دیروز بودم.روز شنبه تو اوج شلوغی کارهام به زن داداش کوچیکم زنگ زدم که واسه من دوتا بلیط رفت و برگشت قطار به زنجان بگیر.اون هم برای روز یکشنبه گرفته بود.خوشم میاد ازش.هرجا که کارت گیر کنه با یک تلفن کارت رو درست میکنه.به خاطر نوع کارش تو شرکت با همه سازمانها و شرکتها قرار داد دارند.اون هم از سهمیه شرکت نهایت استفاده رو میکنه.واسه خودش چه برو بیائی هم داره.دو هفته پیش یک نمایشگاه مواد غذائی داشتند.من و مرتضی روز جمعه رفتیم.یک ذره ای به همه دستور میداد. پیش خودم گفتم مرتضی جون اینجوری که بوش میاد یک ساله جیک نزدی و این روند رو تا آخر عمرت باید حفظ کنی 35.gif.

تو زنجان کار اداری  داشتم.خیلی زود هم تموم شد.ساعت برگشت بلیطم برای ۷ شب بود. وقت خیلی بود. من سال ۷۴ تا ۷۶ اونجا سرباز وزارت کشور بودم. یک عالمه تو خیابونهاش خاطره داشتم. رفتم سمت استانداری که بیشتر از ۱۹ماه از عمرم رو اونجا گذرونده بودم. هر چیزی رو که میدیدم خاطره هام دونه دونه زنده میشد.انگار که عصاره جوونیمو گرفته باشند کرده باشند تو آمپول و الان داشتند به خونم تزریقش میکردند.(عین این سلولهای بنیادی21.gif)وقتی رسیدم جلوی استانداری و دیدم هنوز با همون نرده های کرم و قهوه ای با همون شکل سر جاشه انگار که باز ۱۹ ساله شده باشم.تموم خاطراتم با رضا میرشفیعی و محمد آزاد بخت برای بیرون کردن بچه های کر کثیف و آوردن چند تا سرباز خوب و با کلاس زنده شد.یاد اون آبان ماهی افتادم که محمد داشت ترخیص میشد.اونقدر صمیمی بودیم که محمد بعد از این گه چند روز از گرفتن کارتش گذشته بود نمیرفت خونه.اون آبان ماه خیلی تلخ بود.اسفند همون سال هم رضا رفت و من تنها مونده بودم با چند تا دیگه از بچه های شمال که خیلی هم صمیمی بودیم.اما اون دوتا دوستام چیز دیگه ای بودند.از اون سالها حداقل یازده سال گذشته ولی دیروز همشون برام زنده شدند.شبهای خیلی خیلی سرد زنجان و برفهائی که تا بالای زانوت رو می گرفتند.عصرهای تابستون و بیرون رفتنهامون.مه های خیلی شدید زمستون.وای که چه خاطراتی دارم از همشون.

این آهنگ از ترانه های جدید زیبا شیرازی بود که من چهاردقیقه اش رو زدم.طفلی خودش بشنوه میگه اینو من کی اینجوری خوندم؟چون من از بین آهنگ زدم وقتی اونجوری که خودم خواستم درستش کردم دیدم خود بخود موضع ترانه هم فرق کرد.09.gif

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شقايق

سلام .. اين چند تا نوشته اخرت ، خيلی دلنشين بودند .. يادآوری خاطرات جوونی حس خوبيه

شقايق

اون پايينی که آدرس نذاشت منم پانوشت : کمی کل کل لازمه

ياس

فکر نکنم من اگه ده سال ديگه برگردم به اين خراب شده ، هيچ احساس خوبی بهم دس بده .. بادها و طوفان هاش هم يادت رفت ! (جات خالی هنوز صدای زوزه اش میاد!)

مژگان

سلام... وبلاگت قشنگه..مخصوصا اين آجرا... از طرز نوشتنت خيلی خوشم اومد... موفق باشی... باتبادل لينک چطوری

سميه

زنجان جالبه منم سه سالی هست که اونجا ميرم و ميام. هر سری هم به خوشگذرونی گذشته.

سميه

ياد خاطرات خوب گذشته به آدم نشاط ميده

مژگان

سلام مرسی که سر زدی نه اين قوم شوور رو پيش مردم می گم.. اگه به خودشون بگم که اين اسمو گذاشتم روشون که خونم حلاله.. می ريزن سرمون... خودمم خوار شورم ولی اصلايادم نمياد خونه داداشم رفته باشم شام خورده باشم و ظرفارو نشسته باشم... کلا بلد نيستم موزی بازی در بيارم و عروس بچزونم..آخه خودم عروسم... ديدی می گم کلفتيم خوبه

مهران

واسه بلاگفا سراغ دارم. عاقل شدين صفحه سياه رو بردارين؟

شقايق

این بارو کوتاه اومدم شاد باشی

پریسا

سلام داشتم دنبال خودم می‌گشتم تو رو پیدا کردم از خوندن نوشته ات خوشحال شدم و از آشنایی باشما