شعر

از انعکاس اندوه آسمان مگر
مژه‌ی مرطوب ترا ببوسم،
ورنه دیگر از آن ستاره‌ی سفرکرده نامی نیست.


ماه! ماه ناگزیر!
ماه! ترانه‌ی متواری!
من می‌دانم، می‌دانم اگر شب نبود
بعد از آن نم‌نم ملکوت
رنگین‌کمانی شگفت در بستر گونه‌های تو می‌رویید.


پس، دیده در پسِ آستین خویش، به سایه خواهم رفت،
بی‌صدا گریستن، دشمنِ مغموم را دلشاد نمی‌کند. 

/ 4 نظر / 6 بازدید
ساناز

بله اینروزها همه از من میترسن شما چطوری؟؟[نیشخند] منم بلد نبودم به خودم program دادم توام که بابا استاد مایی یه برنامه واسه مغزت بنویس

نیلوفر

وقتی آن قدر دوری که آسمانمان هم یکی نیست چه کنم؟ گریه ام را زیر کدام سایه ببرم؟ وقتی آن قدر بی اهمیت و حقیرم که حتی دشمنی هم نیست, کدام دشمن را شاد کنم؟ زندگی تلخ است....تلخ!

ناهید

"اهوووم مطمئن باش دیگه لحظه ها برنمیگردن زندگی دگمه برگشت به عقب ندارد دیجیتال هندی کم سونی که نیست " هستن لحظه هایی که تکرار بشن. فقط باید دریابی اون لحظه های ناب رو

ساناز

سلام تو خجالت مگه نداری بکشی؟ واسه چی دیگه نمیای؟